
در حالی که از پنجره اتاق به دوردست ها می نگرم ، از سیاهی شب تمام وجودم می لرزد.
شبی که سکوت را برایم معنا می کند ، شبی که غروب لحظه هایم را نزدیک می کند . اما
با این حال ستاره ها را می بینم که عاشقانه سوسو می زنند .
پروردگارا ، به کدامین گناه مجازات شده ام ؟ من که مهربان بودم و وفا رسم زندگی ام بود!!
در دو راهی قرار گرفته ام . نه راه پس دارم نه راه پیش ... به یادم می آید که می گفتند ؛
دنیا بی وفا است . اما من با خود می گویم که این دنیا خدایی هم دارد و کلی مجازات برای
کسی در نظر می گیرد که قلبی را بی صدا می شکند .
غم بر صدایم رخنه کرده ، نفسهای خسته ام روی غربت تنها ییم سنگینی می کند ..... !!!
نه می توانم حرف بزنم و نه می توانم سکوت لحظه هایم را در هم بشکنم . این زخمی است
که از تو بر قلبم به یادگار مانده . دلم مانند قاصدک دلتنگ است . دلتنگ تو و دلتنگ حرفهایت .
دلتنگ خنده هایت که قفل حصارهای شیشه ای قلبم را می شکست . آری دلتنگم ... دلتنگ
لحظه هایی که معصومانه می میرند . از نگاهم پیداست که به چه می اندیشم .مادرم با نگاه
خود می گوید : زندگی بی وفا است و سهم چشمهای بارانی تو ،گریه بی صدا است . چنان در
افکار توهستم که به پرپر شدنم می نازم ... به آن امید که باد مرا به سراغ تو خواهد آورد ،اما
افسوس و صد افسوس که هیچ وقت تو را نمی بینم .
لحظه های رفتنت ، نجیبانه روی سکوت تنهاییم لانه کرده ... در خیالم صدای قدمهایت را
می شنوم که به سوی غربت تنهاییم قدم بر می دارد ، اما افسوس که این خیالی بیش نیست.
برایم می گفتی صدایت دلنشین است ، اما با صدای رفتن تو ، صدای گرفته ام دیگر طنین
نخواهد داشت . دیگر هیچ چیز برایم زیبا نیست و هیچ عطری به مشامم خوش نمی آید.
چشمانم از عشق تو ، تا دیروز می درخشید ، اما نمی دانی حالا چه غمگین شده اند .
دلهره عجیبی تمام وجودم را در بر گرفته است . نمی دانی به دنبال چه می گردم آه سوزناکی
سکوتم را در هم می شکند و به دنبال آن اشکهای سردی را که بر گونه یخزده ام جاری
می شوند ، احساس می کنم .
ای عشق من ، اگر مرا دوست نداشتی ، می توانستی آهسته بگویی تا من هم آهسته گریه کنم
شاید خودم را راضی به پرواز تو می کردم . من طاقت این همه دوری و جدایی را ندارم و حالا مانند
شمع قطره قطره آب می شوم . آیا می آیی تا در کنار هم باشیم و من هم از غصه رهایی یابم ؟!!!