خــدا هرگــز دیـــر نمـیـــکنــد ...
وقتی توی لاین عکسای خوش گذرونی آخر هفتش با دوستاشو میذاره و تو اونقدر خوشحال میشی که اگه خودت رفته بودی اینقدر خوشحال نمیشدی ! ( پسر جان شک نکن که به آرزوی همیشگیت رسیدی : من تورو از خودتم بیشتر دوست دارم ! ..)
+تاریخ جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 10:51 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی ... لحظه دیدار نزدیک است . . . بعد از پنج ماه و دو روز !
+تاریخ چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:36 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی هر پنجشنبه بعد از برگشتن از حرم میگه : جاتون خالی بود .... امام رضا جان ،چندروز دیگه وارد سال هشتمه باهم بودن میشیم،بیشتر از قبل به لطفتون دل بستم ، آخه سال هشتمه ... و منم عاشق شما و نشونه ها ...
+تاریخ یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 16:9 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی بعد از یک سال و نیم 6دقیقه باهات حرف میزنم ... واسه انرژی چندروزم کافیه شنیدن صدااات ...
+تاریخ یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ساعت 18:25 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی حالا با شنیدن اینکه یکی میخواد بره مشهد دو تا حسرت رو دلت میشینه ... یکی امام رضا یکی هم .... شکر خدا
+تاریخ سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:17 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی بعد از سه ماه و نیم میاد ولی تو هیچ سهمی نداری از دیدنش ...
+تاریخ جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:55 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی از کیلومترها فاصله تولدتو تبریک میگم . . . با تایپ کردن چندتا کلمه ، بی صدا حتی ! مثه همه سالای گذشته ...
+تاریخ چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 20:21 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی شش روز دیگه تو شهر غریب به دنیا میای !! :دی پسر کوچولوی خودمی آخه ...
+تاریخ جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:29 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی یه نفر هست که هر پنجشنبه شب چشم تو چشم امام رئوف واسه وصالمون دعا میکنه ... میدونم بی جواب نمیمونه دعاهاش، مگه نه ؟ آخه خوب میشناسمتون امام مهربونی ها ... از همون بهمن پارسال که تو حرمتون ضجه میزدم و میگفتم یه کاری کن ما بازم مال هم باشیم ... و امسال ممکن شد اون چیزی که واسه من محااال بود .... من کجا و مهربونی های شما کجا ... شکر فقط و فقط شکر ...
+تاریخ جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:27 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی سه ماهه ندیدمش ....
+تاریخ جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:15 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی دوسش دارم ... وقتی دوسم داره ... به همون نابی بهمن 87 ... داریم تاریخی میشیم ... چقد دیگه مونده تا ما شدن ؟!... فقط تو میدونی خدا جونم ...
+تاریخ چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 16:48 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی عمر صبرش یه شبه ! فقط یه شب گذشته بود از پیام ندادنم که پی ام میده " خوب محل نمیذاریا " و من پرم از شوق و تعجب ...
+تاریخ چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 16:41 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی هر روز سفارش میکنه که درست درس بخونم .. تهش هم میگه من خانومم باید مثه خودم ارشد داشته باشه ! از الان گفته باشم !! :دی
+تاریخ چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 15:49 نویسنده خانـــوم نـــون |

وقتی اسمم تو گوشیش سیو میشه "نفسم" !! وقتی اسمش تو گوشیم سیو میشه "مای دیر:)" !! دوسش دارم خدا ... هوامونو داری که ؟....میدونم داری :*
+تاریخ چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 15:48 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی هنوزم مثه روز اول دوسش دارم و قلبم براش میتپه ... اینو وقتی میفهمم که با دیدن عکسش دستام شروع میکنه به لرزیدن ... آخه بعد از هفت سال !! یک عدد من بی جنبه ...
+تاریخ چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 15:46 نویسنده خانـــوم نـــون

وقتی ازم میخواد تموووم اون یک سال گذشته رو با همه تلخیاش فراموش کنم .. ازم قول میگیره ... ازش قول میگیرم ... بسم الله ... توکل به خودت خدا جانم ...
+تاریخ چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 15:44 نویسنده خانـــوم نـــون